مشاهده خبر
شماره خبر: 784
تاریخ انتشار: یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۲
شعری از شوریده شیرازی در مدح حضرت شاهچراغ (ع)



"باز برآمد ز دل آوای من"      

مرحوم حاج محمدتقی، ملقب به "فصیح الملک" و متخلص به "شوریده شیرازی" از فضلا، ادبا و شعرای مشهور قرن سیزدهم هجری است که در هفت سالگی از هر دو چشم نابینا شد.

شوريده شيرازي، در قصيده سرايي، غزل، طنز و مطايبه نبوغي بسزا داشت. او به ويژه در سرودن اشعاري كه متضمن كلمات عاميانه و اصطلاحات اهالي فارس است، مهارت فراواني از خود نشان داده است. از شوريده شيرازي آثاري برجاي مانده است كه ديوان غزليات، آذر، كشف المواد و نامه روشندلان از آن جمله‏اند.

"شوریده شیرازی" در سال ١٢٣٦ در شیراز متولد شد و در ٢١ مهر ١٣٠٥ درگذشت و در جوار مقبره شيخ مصلح الدين سعدي شيرازي به خاک سپرده شد.

این سخن سرای بزرگ، سروده های چندی در مکرمت حضرت احمد بن موسی شاهچراغ علیه السلام دارد که شعر زیر از آن جمله است:

 

باز برآمد ز دلْ آوایِ من

پر شده آفاقْ ز غوغای من

ناز بس است ای بتِ زیبای من

خیز و بیا هانْ به تماشای من

وای من، ار نشنوی، ای وای من

 

تا تو توئی، من ز منی فارغم

از خود و از خصمِ دنی فارغم

زآمدنیوز شدنی فارغم

هم ز گدا، هم ز غنی فارغم

زین همه بر تست تولای من

 

جان مرا جلوه طاووسی است

روح مرا فره قدوسی است

زانکه مرا عزم زمین بوسی است

بر در آن، کاحمد بن موسی است

شاهچراغ آن شه والای من

مظهر حقْ آیتِ فیضِ اله

آن به همه پادِشَهان پادِشَاه

حالِ مرا در همه حالی گواه

شاهد امروز من بی گناه

هم بگنه شافع فردای من

 

سوختم ای بیخبران یار کو

آبی از آن قلزم زخار کو

ثانی منصور شدم دار کو

سلسله کو، حاسد غدار کو

این من و این لاشه رسوای من

 

در دهن من سخن مطلق است

لاف انالحق نه، که انت الحق است

حق ز انا الحق، به وجود اسبق است

حق که بود؟ آنکه به حق ملحق است

حضرت میر احمد مولای من

 

ای زده بر مه علم خسروی

مصطفوی، مرتضوی، موسوی

از تو شده بازوی ملت قوی

بنده من گوی که تا بشنوی

پاسخ هر ذره ز اعضای من

دوش درآمد ز در، آن ترک مست

مست نه از باده جام الست

در زدم از شوق بدامانش دست

گفتمش این بنده بپایم که بست؟

گفت سر زلف چلیپای من

 

مستی من مستی عشق خداست

نعره من تا حرم کبریاست

در همه اشیاء ز نوایم نواست

عالَمی از شورش من پر صداست

تا چه اثر بوده بصهبای من

خصم که بنشاند درخت عنا

طوبی من گشت فطوبی لنا

گفت دل از شوق که یا حبذا

بلبل شوریده زد از نو نوا

موج زد این بحر گهر زای من

 

ای عدوی دون، من اگر کافرم

کافرِ عشق رخ آن دلبرم

در ره او هرچه رسد بر سرم

گر همه تیغ است، به جان می خرم

گو بزن ای یار دلارای من

بنده شها جز تو پناهیش نیست

وز تو جز امید نگاهیش نیست

در صف محشر که گواهیش نیست

در بر حق گو که گناهیش نیست

عاشق (شوریده) شیدای من


200 کاراکتر
گزارش های تصویری


جست و جو در سایت